تبليغاتX
rain girl

rain girl

زنده ام به خاطر عشقم

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد

که خودت انگشت به دهان می مانی…

گاهی دلتنگی هایی داری

که فقط باید فریادشان بزنی

اما سکوت می کنی …

… گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات…

گاهی دلت نمی خواهد

دیروز را به یاد بیاوری

انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که…

گاهی فقط دلت میخواهد

زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و

گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای…!

که می شناسی بنشینی و” فقط” نگاه کنی…

… گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود…

گاهی دلگیری…شاید از خودت …شاید



نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 17:58 توسط باران|

خدا گوید :

             تو ای زیبا تر از خورشید زیباییم

             تو ای والاترین مهمان دنیایم

             بدان اغوش من باز است

            شروع کن !

             یک قدم با تو

             تمام گامهای مانده اش با من...

 

 

 

 سلام به تمام دوستان خوبم

                                         امروز تولد عشقمه

                                         امیدوارم همیشه موفق باشه

                                         امیدوارم هرچی از خدا میخواد یه روز بش برسه

                                         امیدوارم همیشه اشکش از سر شوق باشه و...

             

        ای صمیمانه ترین ایه مهر

        با صمیمانه ترین یاد

        به یادت هستم

                                  " تولدت مبارک عزیز دلم "

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 15:30 توسط باران|

بگذار هرچه از دست میرود برود

انچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد

هرچه باشد حتی زندگی...

خدایا...!!! جای سوره ای به نام عشق در قرانت خالیست

که اینگونه اغاز میشود :

قسم به روزی که قلبت را میشکنند و جز خدایت

                                                            مرهمی نخواهی یافت

                                                    

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:30 توسط باران|

معنی عشق….

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند.ناگهان لنا

یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا

۳ روز بود باکسی حرف نزده بود. بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسیدبغض لنا ترکید و

شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟لنا با

چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم

خانوم معلم شما تابحال کسی رودیدی که بهت بگه عشق چیه؟معلم مکث کردو جواب داد:خب نه

ولی الان دارم از تو می پرسم.لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم

تاعشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید!و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و

دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجزاون

شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل

کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوستش داشتم بیشتر

از هرچیز وهرکسی.حاضربودم هر کاری براش بکنم هر کاری…من تا مدتی پیش نمی دونستم

که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازاینکه من عاشقش بشم عاشقم

بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من

چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن!عشق یعنی توی سردترین هوا با

گرمی وجود یکی گرم بشی.عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی.عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری.اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن

اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم وبه پدرم موضوع روگفت.پدرم ازاین موضوع خیلی

ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود.پدرم می

خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منوبزنه.رفتم جلوی

دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که

برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر

پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم منوبه رگبارکتک بست..عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع عشق من رفت ما

بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازاون به بعد هیچکس ازش

خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیزهمیشه دوستت

داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این

دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رم واونجا منتظرت

می مونم خدا نگهدار گلکم.مواظب خودت باش دوستدار تو(…)لنا که صورتش از اشک خیس

بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود.معلم هم که به

شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی.لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می

کردن.ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای

مراسم ختم یکی از بستگان.لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر

جوان!دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن!پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت!ناگهان روی زمین افتادو

دیگه هم بلند نشدآره لنای قصه ی ما رفته بود…

رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اوندوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد:

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد.

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 5:0 توسط باران|

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند

با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زیبائی

پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم

غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم

آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود

عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن

می مکم با وجود تشنهء خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 18:37 توسط باران|


آدم هـا مي آينـد

زنـدگي مي کننـد

مي ميـرنـد و مي رونـد …

امـا فـاجعـه ي زنـدگي ِ تــو

آن هـنگـام آغـاز مي شـود کـه

آدمي مي رود امــا نـمي ميـرد!

مـي مـــانــد

و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

چنـان تـه نـشيـن مي شـود

کـه تـــو مي ميـري

در حالـي کـه زنــده اي


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست...

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهارمی نویسم

خانه ی دوستی ما اینجاست

تا که دیگر نپرسد سهراب

"خانه ی دوست کجاست...."


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 17:28 توسط باران|


آخرين مطالب
» گاهی ...
» تولدت مبارک
» سوره عشق
» میدونی عشق چیه؟(تقدیم به داداش نامردم و همچنین عشقم...)
» عاشق روزهای بارانی
» فاجعه تو...

Design By : pesare jahaname

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس